|
یادداشت های پراکنده |
06 اوت 2008 دوران طلایی کودک قبل از حرف زدن و راه رفتن
آیا تا به حال به نقاشی یک کودک یکساله نگاه
کرده اید؟
فانی دختر یکساله که مادرش ایرانی تبار و پدرش آلمانی است به نقاشی حس و
علاقه نشان می دهد. اولین کاغذی که به دست او دادم خود را چنین نشان داد. (
نقاشی از فانی)
آنچه را در این باره نوشته ام در سایت رادیو زمانه می توانید بخوانید: http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/08/post_106.html
13 آوریل 2008 / در آشویتس
زمان
مارس 2008
اول دسامبر 2007 نامه ای به ویلهلم بوش ویلهلم عزیز، از اینکه مرا دعوت به کار گروهی کردی ممنونم! چند ساعتی نیست که به آتلیه ام باز گشته ام و برایت نامه می نویسم. نمی توانم توضیح دهم که پس از نمایشگاه چه حالت خوشی به من دست داد. احساس شوق داشتم . شوق کار گروهی، حس صمیمی و بی مرزی. به مناسبت حضور تو در گالری هولش دو پرتره از چهره تو ساختم . دوست دارم آنها را از نزدیک ببینی آنها را پس از خواندن ودیدن کارهای تو کشیدم . در حال حاضر اتودها وکلیه کارهائی که در آتلیه موجود است همه بدون استثناء از آن تو است تلاش کردم با احساس و پرشور و سیال نقاشی کنم. ویلهلم عزیز بد نیست باهم قرار بگذاریم، نمی گویم حالا، ولی قول بده که یک روز نزد من بیایی! میدانی من در آستانه 44 سالگی هستم حس می کنم باید بیشتر کار کنم. همیشه در زندگی تصویر را انتخاب کردم نه کلمه را ... در نمایشگاه هر چند که مریض بودم و تب داشتم ولی آن شب تو مرا وادار کردی در مقابل هر تابلو بایستم و تو را در ذهنم زنده کنم. نیاز داشتم بیشتر به تو نزدیک شوم. تصویر ماکس و موریتز از داستان های مصور کودکانه تو ساعت ها مرا به خود مشغول کرد . حضورنام تو در نمایشگاه در کنار هنرمندان دیگر فضای سرزنده و زیبایی ساخته بود. از همزبانی تو با دل و روح خود شگفت زده شده بودم.. کارلوس میزبان ما بود و از تو و گروه هنرمندان حرف زد . امروز اول دسامبردر آتلیه ام نشسته ام. نمیدانم نامه ام را می خوانی یا نه. خبری به من بده. و اگرمالر کلکسل را دیدی سلام مرا برسان.
عکس گروهی بیست هنرمند نقاش در نمایشگاه به مناسبت صدمین سالمرگ
ویلهلم بوش
کاریکاتوریست و شاعر آلمانی (1908-1832) / گالری کارلوس هولش/ برلین 05 ژانویه 2007
فوتبال یک نمایش مهم است که اکثر جهانیان را به خود مشغول کرده که به
نظر من مزه فوتبال به تماشای جمعی آنست. اما در فوتبال چیزی قابل پیش
بینی ن
انتخاب روی صندلی کنار پنجره می نشینم و به چهره مهتابی آسمان نگاه می کنم. به هفت رنگ رنگین کمان، به یک دانه انگور از خوشه جدا مانده. به دورترین نقطه نگاه می کنم. رنگ قرمز را می بینم. رنگ قرمزی که اعتماد به همراه دارد و خودش را در دورترین نقطه به نمایش می گذارد. خیره می شوم و نگاه می کنم که آنچه را گم کرده ام پیدا کنم. متأسفم از اینکه هنوز در کشور من اعدام، خشونت و بحران هویت وجود دارد. در غروب یک روز زمستانی، تیتر روزنامه توجه مرا جلب کرد: سنگسار! دختری بیست و دو ساله به جرم فساد و فحشا اعدام شد. دقیق به خبر و تصاویر تلخ نگاه کردم و به فکر فرو رفتم. آیا خشونت راه نجات بشر است؟ آیا می توان ساده حرف زد؟ انسان همیشه در زندگی برای من مرکزیت دارد. انسانی که دارای احساس و عشق و تفکر است. انسانی که آزاد آفریده شده تا آزاد بیندیشد و زندگی کند. تاریخ را ورق می زنم و زنان را در هزارتوهای مختلف جستجو می کنم. می دانیم که در ایران زنی می نویسد، زنی می سراید، زنی میزاید و خلق می کند که به ما بگوید هستیم، می اندیشیم، پس تنها نیستیم، پس صدا هستیم. قلم مو در دست می گیرم به ساعت نگاه می کنم. همه چیز آرام است. با خود فکر می کنم چرا در ایران نشان دادن اندام زن ممکن نیست و حرام است؟ چرا نشان دادن یک تار مو جرم به حساب می آید؟ می پرسم چرا انتخاب که پیام آور هویت ماست، تحقیر شده است؟ چرا زن از لحظه تولد تا به هنگام مرگ، تنها از نیمی از حقوق اجتماعی برخوردار است؟ چرا بی حرمتی به انسان، به عدالت و به آزادی سالهاس سال در کشور من سایه انداخته. کاش صدای خشونت پایان می یافت و همواره جوانه های عشق زاییده می شد. کاش باران می بارید و در دستهای ما فقط تولد جوانه می زد. کاش چراغ روشنایی به آرامی تلخی ها را در قالبی زیبا روشن می کرد. روی صندلی می نشینم و به چهره آسمانی آسمان نگاه می کنم. باد می وزد. نیمی از پیکر من در این سو و نیمه دیگر در آن سو. اکنون خورشید در افق فرو می رفت و من در کشوری دیگر بودم. در تعبید همه چیز را از نو نگاه می کنم. چیزی را گم کرده بودم که مدام به دنبالش می گشتم. بیگانه ای در سرزمین بیگانه. به کودکی ام فکر می کنم. یادم می آید مادرم در چهار پنج سالگی چادر بر سرم کشید. آن زمان فکر می کردم همه دنیا همینطور است. همیشه سکوت می کردم و بیشتر گوش می دادم. حالا هم دوست دارم شنونده باشم. در آکادمی هنر آلمان، زمانی که اولین پیکر زن را به تصویر کشیدم احساس کردم تازه متولد شده ام چرا که در ایران از تصویر کردن انسان محروم بودیم. در تبعید آنقدر طرح زدم تا با آن یکی شدم. حالا به کشورم ایران نگاه می کنم. به زن، به اندامش، به تفکرش. تاریخ را ورق می زنم و زنان را در هزارتوهای مختلف جستجو می کنم. زنان معترض، زنان سکوت، زنان رنج، زنان تخیل، زنان جورواجور، زنان ایران. از خود می پرسم چرا انتخاب که پیام آور هویت ماست، تحقیر شده؟ تصاویر زیادی در ذهنم رفت و آمد می کنند. به ایران فکر می کنم. شادیها و تلخی ها را مرور می کنم. به تولد، کودکی، ازدواج، انقلاب، نوروز، جنگ، چهارفصل تبعید... سحر که می رسد دخترکی پیش من می آید و سرزمین سبز را تعارف می کند. رنگهای رنگی را روی تخته شستی قرار می دهم. پلی میان من و رنگها ساخته می شود. دخترک رنگها را به سرزمین سبز می دهد، رنگها با هم پچ پج می کنند، تنها باید بدانند که کنار کدام رنگ قرار گیرند. شاید یک تاش رنگی در مرکز. دخترک رفت. سرزمین سبر حرف آخر را زد و مرا تنها گذاشت. آهی کشیدم، چیزی در درونم جریان داشت و صدا می کرد. شاید بحران هویت. صدایم برای خودم نا آشنا بود. می بینم در سرزمین من هم میوه شادی هست، هم میوه تلخ و حالا گاهی فریاد می زنم. گاهی لبخند می زنم، گاهی رنگی می کنم، گاهی انتخاب می کنم. دخترک می گوید: فریاد کن! سکوت ات را دوست ندارم.
سپتامبر 2005
یک پروانه سفید با چند خال رنگی
روی شانه هایم می نشیند، لبخند می زنم از دیدنش خوشحال می شوم اول فکر کردم
زیبای او عمری دارد بعد از مدتی پیر و پژمرده می شود و می میرد و مثل دوران
کودکی آن را لای صفحه های کتاب درسی میگذارم که زمان را فراموش نکنم.
اکتبر 2003 امروز یکی از دوستانم خبر جایزه نوبل شیرین عبادی را برایم در پیام گیر گذاشته بود. خبر در برلین پخش شده بود و همه به هم تبریک می گفتیم. پرتره ای از او کشیدم که او تازه از زندان آزاد شده بود. در یادداشت های زندانش نوشته بود: «سعی می کنم به هیاد آورم که چه کسی گفته: ما زاده نشده ایم که رنج ببریم. به یادم نمی آید. با عصبانیت سعی می کنم با ته قاشق غذاخوری روی دیوار سیمانی به یادگار بنویسم: «ما زاده شده ایم که رنج ببریم زیرا در جهان سوم به دنیا آمده ایم. زمان و مکان بر ما تحمیل شده. پس صبور باشیم که چاره نیست».
|
|||
|
| ||||