آرشیو

یادداشت های پراکنده

 06 اوت 2008

دوران طلایی کودک قبل از حرف زدن و راه رفتن

آیا تا به حال به نقاشی یک کودک یکساله نگاه کرده اید؟ 
خانواده و محیط یکی از عوامل بسیار مهم در رشد و پرورش خلاقیت کودکان به حساب می آید.
با فراهم آوردن زمینه های مساعد و تدارک وسایل نقاشی، می توان قدرت تخیل و خلاقیت کودکان را تقویت کرد.
کودکانی  که قادر به راه رفتن و حرف زدن نیستند، وقتی  به هنگام بازی با رنگ و کاغذ و ابزار نقاشی مشغول شوند، خود درخواهند يافت که دارند اثری پديد می آورند، و اين به آنها نشاطی می بخشد که منجر به خلاقيت در دوره های طلايی زندگی خواهد شد، زيرا تمام بازی و خلاقيت دوران کودکی در بانک و صندوق حافظه جای می گيرد و روزی به ياری کودک می آيد که او هرگز انتظارش را ندارد.
در اختیارقرار دادن یک ورق کاغذ و مقدار رنگ و قلم مو به دست کودکان، می توانید قدرت تخیل و خلاقیت کودکان را روی کاغذ ببینید.


 

فانی دختر یکساله که مادرش ایرانی تبار و پدرش آلمانی است به نقاشی حس و علاقه نشان می دهد. اولین کاغذی که به دست او دادم خود را چنین نشان داد. ( نقاشی از فانی)
کودکان با بازی کردن با رنگ لذت می برند و احساسات درونی خود را بیان می کنند. آنها با نقاشیهای خود حرف می زنند، حرفهایی که به دلایل گوناگون قادر به گفتن آنها نیستند.
ژان دوبوفه هنرمند فرانسوی، قدرت شگفت انگیز نقاشی دیوانگان و کودکان را از هنررسمی بیشتر می پنداشت.
کافی است امکانات و وسایلی را در اختیار کودکان قرار دهید تا به کمک آنها خلاقیت های خود را ابراز نمایند.

 

آنچه را در این باره نوشته ام در سایت رادیو زمانه می توانید بخوانید:

http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/08/post_106.html

 

 

13 آوریل 2008 / در آشویتس

زمان
وقتی چشم باز کردم، خود را روی تخت خاک گرفته وسرد دیدم. سکوت کامل فرمانروایی د اشت،  تخت ها تک نفره بودند با تختخوابهای سه طبقه  با نردبانی در سمت چپ. من در طبقه اول قرار گرفته بودم. دوروبرم را نگاه کردم همه تخت ها خالی بود و اتاق بوی خاک می داد. فقظ از میان روزنه ی سالن، که بالای سرم بود، گوشه  آسمان را می دیدم به نظرم آمد همه مرا ترک کرده بودند،  هزاران عینک ، مسواک، و کفش و لباس و موهای بی رنگ روی زمین ریخته بود. نمی دانم دیوارها چه داشتند که سرما و ترس را در تمام وجود انسان انتقال می دادند مثل این بود که هرگز یک موجود زنده نمی توانست در این تخت ها بخوابد و زندگی کند. ولی من آنجا بودم. کمترین نشانه ای ا ز رنگ دیده نمی شد.  رابطه بین من و رنگ ها قطع شده بود و من هیچ رنگی را دوست نداشتم.  انگار در قبر خوابیده بودم و زمان ایستاده بود. سردم بود و  خورشید مرا گرم نمی کرد. چشم هایم را بستم. صدای بلند سربازان و ضربان شلاق به گوشم می رسید صدای زنان و مردانی یهودی که پیاده  یا با قطار به گتو یا اردوگاههای مرگ آورده می شدند.  سرمازده، ژولیده، و گرسنه. زنان کودکانی  که دنبال تکه نانی می گشتند و آماده رفتن به اتاق گاز بودند.  ناگهان به صورتم دست زدم و احساس کردم موهایم ریخته انگار کسی موهایم را تراشیده بود.  بدنم هنوز گرم بود و کفش ها وجورابهایم را در نیاورده بودم.  بو ی چرک و کثیفی می آمد. من آمده بودم در اتاق آنها، دلم می خواست آبی یا چشمه ای آنجا باشد تا آنجا را بشویم و تمییز کنم ولی از آب خبری نبود. بلند شدم و نردبان را پیش کشیدم. از تخت پائین آمدم، یکی از کفش ها را پوشیدم، ولی اندازه ام نبود و پایم را میزد.  از ساختمان آجری بیرون آمدم تا  اطرافم را ببینم.  در اردوگاه آشویتس در خاک لهستان بودم. خط راه آهن را آنطرفتر می دیدم ولی از قطار خبری نبود. در دور دست اتاقهای آدم سوزی  با پنجره های تاریک بدون شیشه  دیده می شد که هرروز هزاران جسد در این کوره ها خاکستر می شدند.  دورروبرم را درخت های غان نفرین زده که از لابلای آن،  دوبرکه که خاکستر سوختگان در آن مدفون می شد دیده می شد. در آنجا سرخورده و غریب و تنها بودم. آفتاب تند روی تنم افتاده بود و گرم نمی شدم . یاس و غم تمام وجودم را گرفته بود وهیچ چیز را باور نمی کردم. احساسم به آنها ترکیبی از احترام و دلسوزی بود. آنچه را که در فیلم فهرست شیندلرز  دیده و خوانده بودم در ذهنم رفت و آمد می کرد. یک لحظه به کودکیم برگشتم که با طاووس و نجات، روی سکوی در خانه امان  نشسته بودیم و گپ می زدیم  می خندیم و به مسائل خصوصی  هم کاری نداشتیم.و جنگی بین مسلمانان و یهودیان نبود.  به تاریخ کشورم ایران نگاه می کنم، و یاد دگراندیشان و هنرمندان و آزادی خواهان که بی گناه کشته شدند می افتم. بی فکر و بی اراده  راه افتادم.حالا وقتی بعد از هفتاد سال تاریخ را مرور می کنم می بینم که درجهان همچنان کشتار و خیانت  وجود دارد و فقط شکلش عوض شده.
برلین

مارس 2008
 
جعبهی چوبی من
شاید باور نکنید جعبه چوبی کوچکی دارم قدیمی با هزاران خاطره از کودکی، نوجوانی، بلوغ، عشق، ازدواج،مهر مادری، انقلاب، جنگ، و حالا تبعید.
جعبه
ام را خیلی دوست دارم به اندازه ستارهها. هر روز سری به آن میزنم که فقط ببینم سرجایش هست یا نه. وقتی بازش میکنم هیچ خاطرهای، به اندازهی جنگ دلم را نمیلرزاند؛ سایهای تلخ که کاش نبود تا کودکان بی گناه کشته نمیشدند. کاش نبود که مادران مجبور شوند انتظار بکشند و بگریند.
وقتی به سفر می
روم جعبهام را نمیبرم ولی به آن فکر میکنم و از دور مراقبش هستم.
روزهای یکشنبه، صبح زود که همه خوابند سری به آن می
زنم، و میگذارمش روی میز، روبروی خورشيد.
دوست ندارم تنهایی عکس
هايم را ببینم. یکی یکی آنها را بیرون میگذارم. میخواهم ماندن را با تمام خوبیها و بدیها مرور کنم .اما حوصلهی یک شاپرک را هم ندارم. میدانی دوست ندارم روزی سربازی در خانهام را بزند  و جعبهام را از دستم بگیرد. چون رازی در آن هست که او نمیفهمد. راز رنگها و خاطرهها.
نه،
او را در خانه
ام نمیخواهم
نه لباسش را
نه اسلحه اش را
نه تفکرش را
برای تو هم نمی
خواهم
نه برای کودکان
نه برای مادران
نه برای زندگی
جعبه
ام را دوست دوست دارم به اندازه ستارگان آسمان
با یک چهره
...
عشق!

 

اول دسامبر 2007

نامه ای به ویلهلم بوش

ویلهلم عزیز، از اینکه مرا دعوت به کار گروهی کردی ممنونم!

چند ساعتی نیست که به آتلیه ام باز گشته ام و برایت نامه می نویسم. نمی توانم توضیح دهم که پس از نمایشگاه چه حالت خوشی به من دست داد. احساس شوق داشتم . شوق کار گروهی، حس صمیمی و بی مرزی.

به مناسبت حضور تو در گالری هولش دو پرتره از چهره تو ساختم . دوست دارم آنها را از نزدیک ببینی آنها را پس از خواندن ودیدن کارهای تو کشیدم . در حال حاضر اتودها وکلیه کارهائی که در آتلیه موجود است همه بدون استثناء از آن تو است تلاش کردم با احساس و پرشور و سیال نقاشی کنم.

ویلهلم عزیز بد نیست باهم قرار بگذاریم، نمی گویم حالا، ولی قول بده که یک روز نزد من بیایی!

میدانی من در آستانه 44 سالگی هستم  حس می کنم  باید بیشتر کار کنم. همیشه در زندگی تصویر را انتخاب کردم نه کلمه را ... در نمایشگاه هر چند که مریض بودم و تب داشتم ولی آن شب  تو مرا وادار کردی در مقابل هر تابلو  بایستم و تو را در ذهنم زنده کنم. نیاز داشتم بیشتر به تو نزدیک شوم. تصویر ماکس و موریتز از داستان های مصور کودکانه  تو  ساعت ها مرا به خود مشغول کرد . حضورنام  تو در نمایشگاه در کنار هنرمندان دیگر فضای سرزنده و زیبایی ساخته بود. از همزبانی تو با دل و روح خود شگفت زده شده بودم.. کارلوس میزبان ما بود و از تو و  گروه هنرمندان  حرف زد .

 امروز اول دسامبردر آتلیه ام نشسته ام.  نمیدانم نامه ام را می خوانی یا نه. خبری به من بده. و اگرمالر کلکسل را دیدی سلام مرا برسان.

Ausstellung Wilhelm Busch Galerie Carlos Hulsch Nov2007

عکس گروهی بیست هنرمند نقاش در نمایشگاه به مناسبت صدمین سالمرگ

ویلهلم بوش کاریکاتوریست و شاعر آلمانی (1908-1832) / گالری کارلوس هولش/ برلین
 

05 ژانویه 2007

فوتبال یک نمایش مهم  است که اکثر جهانیان را به خود مشغول کرده که به نظر من  مزه فوتبال به تماشای جمعی آنست. اما در فوتبال چیزی قابل پیش بینی نیست و کسانی که نتیجه بازی را تعیین می کنند یازده نقری هستند که به میدان می روند.
در برلین در زمان شروع  بازی های جام  جهانی، ایرانیان در اغلب مکان ها پرچم را به عنوان نشانه ملی کشورشان به شکل های مختلف بر پیشانی و اندام خود پیچیده بودند. برخی با شیرو خورشید، بعضی بی شير و خورشيد،  عده ای با نقش های دیگر، گروهی با  آرم رسمی.

رنگ ها و فرم ها نام هر کشوری را به زبان می آورد.
در خانه ام کنار پنجره نزدیک جعبه کوچکم، در
 یک دست کتیبه کوروش کبیر، به عنوان نماد آزادی، و در دست دیگر پرچم ایران مرا به گذشته می برد. در حافظه ام از پرچم به تاریخ و از تاریخ به ایران و از ایران به سی اصل منشور حقوق بشر فکر می کنم. به هویت ملی کشور، به رنگ سبز و سفید و قرمز، به فرهنگ و تمدن کهنسال ايران که همیشه به آن افتخار می کنیم،  و شاید به یک پیوند تاریخی.

 

انتخاب

روی صندلی کنار پنجره می نشینم و به چهره مهتابی آسمان نگاه می کنم. به هفت رنگ رنگین کمان، به یک دانه انگور از خوشه جدا مانده. به دورترین نقطه نگاه می کنم. رنگ قرمز را می بینم. رنگ قرمزی که اعتماد به همراه دارد و خودش را در دورترین نقطه به نمایش می گذارد.

خیره می شوم و نگاه می کنم که آنچه را گم کرده ام پیدا کنم. متأسفم از اینکه هنوز در کشور من اعدام، خشونت و بحران هویت وجود دارد.

در غروب یک روز زمستانی، تیتر روزنامه توجه مرا جلب کرد: سنگسار!

دختری بیست و دو ساله به جرم فساد و فحشا اعدام شد.

دقیق به خبر و تصاویر تلخ نگاه کردم و به فکر فرو رفتم.

آیا خشونت راه نجات بشر است؟

آیا می توان ساده حرف زد؟

انسان همیشه در زندگی برای من مرکزیت دارد.  انسانی که دارای احساس و عشق و تفکر است. انسانی که آزاد آفریده شده تا آزاد بیندیشد و زندگی کند.

تاریخ را ورق می زنم و زنان را در هزارتوهای مختلف جستجو می کنم.

می دانیم که در ایران زنی می نویسد، زنی می سراید، زنی میزاید و خلق می کند که به ما بگوید هستیم، می اندیشیم، پس تنها نیستیم، پس صدا هستیم.

قلم مو در دست می گیرم به ساعت نگاه می کنم. همه چیز آرام است. با خود فکر می کنم چرا در ایران نشان دادن اندام زن ممکن نیست و حرام است؟ چرا نشان دادن یک تار مو جرم به حساب می آید؟ می پرسم چرا انتخاب که پیام آور هویت ماست، تحقیر شده است؟

چرا زن از لحظه تولد تا به هنگام مرگ، تنها از نیمی از حقوق اجتماعی برخوردار است؟

چرا بی حرمتی به انسان، به عدالت و به آزادی سالهاس سال در کشور من سایه انداخته.

کاش صدای خشونت پایان می یافت و همواره جوانه های عشق زاییده می شد.

کاش باران می بارید و در دستهای ما فقط تولد جوانه می زد.

کاش چراغ روشنایی به آرامی تلخی ها را در قالبی زیبا روشن می کرد.

روی صندلی می نشینم و به چهره آسمانی آسمان نگاه می کنم. باد می وزد. نیمی از پیکر من در این سو و نیمه دیگر در آن سو. اکنون خورشید در افق فرو می رفت و من در کشوری دیگر بودم.

در تعبید همه چیز را از نو نگاه می کنم. چیزی را گم کرده بودم که مدام به دنبالش می گشتم. بیگانه ای در سرزمین بیگانه. به کودکی ام فکر می کنم. یادم می آید مادرم در چهار پنج سالگی چادر بر سرم کشید. آن زمان فکر می کردم همه دنیا همینطور است. همیشه سکوت می کردم و بیشتر  گوش می دادم. حالا هم دوست دارم شنونده باشم.

در آکادمی هنر آلمان، زمانی که اولین پیکر زن را به تصویر کشیدم احساس کردم تازه متولد شده ام چرا که در ایران از تصویر کردن انسان محروم بودیم. در تبعید آنقدر طرح زدم تا با آن یکی شدم.

حالا به کشورم ایران نگاه می کنم. به زن، به اندامش، به تفکرش. تاریخ را ورق می زنم و زنان را در هزارتوهای مختلف جستجو می کنم.

زنان معترض، زنان سکوت، زنان رنج، زنان تخیل، زنان جورواجور، زنان ایران. از خود می پرسم چرا انتخاب که پیام آور هویت ماست، تحقیر شده؟

تصاویر زیادی در ذهنم رفت و آمد می کنند. به ایران فکر می کنم. شادیها و تلخی ها را مرور می کنم. به تولد، کودکی، ازدواج، انقلاب، نوروز، جنگ، چهارفصل تبعید...

سحر که می رسد دخترکی پیش من می آید و سرزمین سبز را تعارف می کند. رنگهای رنگی را روی تخته شستی قرار می دهم. پلی میان من و رنگها ساخته می شود. دخترک رنگها را به سرزمین سبز می دهد، رنگها با هم پچ پج می کنند، تنها باید بدانند که کنار کدام رنگ قرار گیرند. شاید یک تاش رنگی در مرکز.

دخترک رفت. سرزمین سبر حرف آخر را زد و مرا تنها گذاشت.

آهی کشیدم، چیزی در درونم جریان داشت و صدا می کرد. شاید بحران هویت. صدایم برای خودم نا آشنا بود. می بینم در سرزمین من هم  میوه شادی هست، هم میوه تلخ و حالا گاهی فریاد می زنم. گاهی لبخند می زنم، گاهی رنگی می کنم، گاهی انتخاب می کنم. دخترک می گوید: فریاد کن! سکوت ات را دوست ندارم.

 

سپتامبر 2005

یک پروانه سفید با چند خال رنگی روی شانه هایم می نشیند، لبخند می زنم از دیدنش خوشحال می شوم اول فکر کردم زیبای او عمری دارد بعد از مدتی پیر و پژمرده می شود و می میرد و مثل دوران کودکی آن را لای صفحه های کتاب درسی میگذارم که زمان را فراموش نکنم.
او به راحتی روی شانه هایم نشسته بود و مرادر آن اتاق انتخاب کرده بود. پروانه را سال
گذشته دیده بودم و از آنوقت تا به حال چند بار و هر چند بار یک جور برایم تکرار شده بود.باز به او لبخند زدم تا بماند اما می دانستم روح او جای دیگری است. در هر زمان دوست داشتم او مال من باشد خیلی از پروانه ها را دیده ام که در کوچه ای می پیچند و گم می شوند. یاد باغ پدرم افتادم با همان گلهای دوران کودکی، در باغچه کوچک گل های رز صورتی که هر یکشنبه آبشان می دادم. وقتی به اطراف نگریستم او را نیافتم. اکنون او رفته بود. بله رفته بود و پنهانی رفته بود نخواسته بود پیش از آن با من باشد شاید من نتوانسته بودم روحش را جذب کنم. زیرابرای این کار باید از ریشه خود جدا شود و این ممکن نیست. و حالا من تنها مانده بودم و او روی شانه های دیگری. حالا به پرواز فکر می کنم که زمانی دیگر هیچ چیز برایم زیباتر از یک پروانه نیست.

 

اکتبر 2003

امروز یکی از دوستانم خبر جایزه نوبل شیرین عبادی را برایم در پیام گیر گذاشته بود. خبر در برلین پخش شده بود و همه به هم تبریک می گفتیم.  پرتره ای از او کشیدم که او تازه از زندان آزاد شده بود. در یادداشت های زندانش نوشته بود: «سعی می کنم به هیاد آورم که چه کسی گفته: ما زاده نشده ایم که رنج ببریم. به یادم نمی آید. با عصبانیت سعی می کنم با ته قاشق غذاخوری روی دیوار سیمانی به یادگار بنویسم: «ما زاده شده ایم که رنج ببریم زیرا در جهان سوم به دنیا آمده ایم. زمان و مکان بر ما تحمیل شده. پس صبور باشیم که چاره نیست».